|
|
|
|
روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، زندگی ام را! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد. او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟ پاسخ دادم : بلی. فرمود: هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخسها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من باز از آنها قطع امید نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند.ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می كرد. خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی. من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنن. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی! گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه بتوانی! وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموزو دویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند . دویدن بیاموز، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیرو پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شو. من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درختبادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند. پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند. پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند. اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت. کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمیدو درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست.آن ها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت. بگذار تا از تو بگذرند.. تو فقط به سفرت ادامه بده و استقامت داشته باش. همیشه به خاطر داشته باش، دریای آرام ناخدای با تجربه و ماهر نمی سازد. جایی در قلب هر انسان وجود دارد که در آن افکار تبدیل به آرزو می شوند و آرزوها به اهداف بدل می گردند. جایی که در آن هر غیر ممکنی؛ ممکن می شود تنها اگر به هدف هایمان ایمان داشته باشیم. چند چیز هست که برای یک زندگی شاد و موفق به آن نیاز داریم : اعتقادات..اهداف و آرزوها ..عشق ..خانواده و دوستان و از همه مهم تر اعتماد به نفس! خودت را باور داشته باش ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 توسط مریم| لينک ثابت سلام پنجشنبه گذشته خواهر شوهرم از سوئد برگشت پنجشنبه قبلیش هم دختراش با مادرشوهرم اینا اومدن خونمون از یه ماه قبل دعوتشون کرده بودم گفتم طفلیا دلشون برای مامانشون تنگ میشد گفتم اگه پنجشنبه و جمعه ش خونه ما باشن کمی فکرشون مشغول میشه و کمتر دلتنگی میکنن آخه بچه های خواهرشوشومو خیلی دوست دارم . از پنجشنبه هم صبح زود بیدار شدم کارامو کردم و بعد غذا گذاشته و با کسری رفتیم حموم قبلش هم کلی اعصابم خورد شد این خونه ای که هستیم کمی قدیمیه البته واحدی که ما هستیم و طبقه اوله تازه سازه اما لوله هاشو عوض نکردن و دقیقا روزیکه مهمون داشتم گرفته بود کلی جیغ و ویغ کردم و مامانم اومد به صاحبخونه گفت و بالاخره لوله رو باز کردن و قالیچه آشپزخونمو مجبور شدم بشورم حالا خوبه سرامیک بود اگه موزاییک و ... بود خیلی افتضاح میشد. بعدهم که مهمونها اومدن یعنی مادر و پدر شوهره با وحید برادرشوهره و مهشاد و مهزاد حبیب زنگ زد گفت دائیش هم تو راهه میاد گفتم خوب غذا بس میشه بعدشم یکی دیگه از دائیهاش که اصفهان رفته بودیم خونشون اومد اونم ساعت یک و نیم شب مجبور شدم از تو فریزر خورشت قورمه سبزی که داشتم دربیارم خدا پدر مادر اونیکه فریزر رو ساخت بیامرزه. خلاصه تمام رختخوابهام تا ته بیرون اومد ولی درکل خوش گذشت به حبیب گفتم وقتی میاد خونه بستنی برای بچه ها بخره اونم برای هممون بستنی قیفی میهن خریده بود خیلی چسبید جاتون خالی حبیب خیلی دیر رسید خونه ده و نیم گذشته بود کمی نگران شدم اما اومد مهزاد و کسری که کوچولو بودن شامشون رو دادیم خوردن موقع شام خوردن ما هم اون دوتا بستنی شونو خوردن کسری بستنی ش رو که خورد رفت سراغ مهزاد و گفت : مزاد بدنی آب سود بیده بودورم . همش این جمله رو میگفت و دور سفره دنبال مهزاد میکرد همه زدن زیر خنده یکدفعه سر بستنی مهزاد افتاد روی زیرسفره کسری داد و بیداد راه انداخته بود و میگفت : مامایی مییم (مامایی مریم) بدنی اوتاد مامایی اونمون کدیف سود.بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه یکدفعه گفت آها دسال یعنی دستمال بعد بدو بدو رفت تو اتاق خواب و با یه دستمال کاغذی برگشت و بستنی رو پاک کرد. بعد از شام هم با سوئد تماس گرفته به خواهر شوهره و همسریش صحبت کردیم بعدهم با دائی و زندائی حبیب صبح هم زود بیدار شدیم مادرشوهرم گفت اون یکی مادر بزرگه قول گرفته بچه ها برن اونجا بعدشم رفتن. فقط اگه بودین خونه رو میدیدین فکر میکردین زلزله ده ریشتری اومده تمام رختخوابها پخش و پلا حتی تا نکرده بودن سفره صبحانه و ... زمین وضعی بود تا نه شب فقط داشتم خونه تمیز میکردم اینم از پنجشنبه و جمعه از عاشورا تاسوعا تا الان کمبود خواب دارم وحشتناک هفته بعدشم که از سوئد برگشتن چهارشنبه ش که رسیدم مادرشوهره زنگ زد گفت برنامه تون چیه مریم اینا (خواهرشوهرم که هم اسممه) ساعت هشت شب میرسن گفتم شما زحمت بکشین حبیب رو تا یه جایی بیارین بعد منم میام سرراه که با حبیب بریم مادرشوهرم گفت جا نداریم گفتم منم نمیتونم اون وقت شب با کسری تنهایی توی اتوبان برم گفت وحید میخواست باهات تماس بگیره که چون شما به فرودگاه مهرآباد نزدیکترین بیاد باهم برین دنبال سمیه (جاری جدیده) چون داره از اردبیل میاد بعد بیاین اینجا همه باهم بریم گفتم باشه اشکال نداره وحید گفت سمیه ساعت دوازده و نیم پرواز داره یک میرسه گفتم باشه گفتش فردا بازم زنگ میزنم که اگه بابا یعنی پدرشوهرم نرفت باهم میریم صبح زود بلندشدم کارامو تندتند کردم صبح رفته بودم حیاط اومدم دیدم کسری داره با تلفن صحبت میکنه گفتم با کی هستی دیدم شب که با مادرشوهرم تماس گرفتم شماره خونه خواهرشوهره رو حافظه س و تا من رفتم حیاط شازده کوچولو بدوبدو رفته سراغ گوشیو ردیال رو زده و داره با مامان جون سکینه ش صحبت میکنه گوشی رو گرفتم گفتم نخوابیده بودید گفت نه صبح زود بیدار شدم بقیه کارارو بکنم که شب مریم اینا میان کاری نباشه و گفت که وحید میخواد با شما بره فرودگاه دنبال سمیه گفتم خوب شد گفتی بدو بدو کارامو کردم وقت آرایشگاه هم گرفتم ده دقیقه به یازده کارام تموم شد کلی هم استرس داشتم چون آقا وحید فرموده بودن ساعت 12 راه میافتن راستی شب قبلش هم ازسرکار رفتم خونه خواهرم زهرا رفتیم بدو بدو کادویی خریده بعد رفتم خونه مامان با ایشون رفتم پالتو خریدم اومدم کسری رو از الهام گرفته شام هم بیرون سفارش دادم که هم برای خودمون هم برای مامان و الهام ببرن اومدم دیدم حبیب هم رسیده سرکوچه با هم رفتیم خونه . آره میگفتم پنجشنبه کارامو ساعت ده دقیقه به یازده تموم کردم بدوبدو با کسری رفتیم تو حمون جنگی دوش گرفته ساعت یازده و پنج دقیقه اومدیم بیرون بدو بدو رفتیم ماشینو از کوچه مامان اینا برداشته رفتیم آرایشگاه پاچه های بزم رو مرتب کرده بدو بدو رسیدم خونه ساعت دوازده بود دیدم خبری نیست وسایل رو جلو در آماده کردم منتظر تلفن آقا وحید ماشین هم بنزین نداشت ساعت شد یکربع به دوازده خودم زنگ زدم شریکش گفت وحید بیست دقیقه س که راه افتاده منم عصبانی شدم و شماره شو گرفتم برنداشت زنگ زدم به همسری گفتم آخه این برادر تو کی میخواد عاقل بشه نمیدونه وقتی میخواد راه بیفته باید با من تماس بگیره گفت الان بهش زنگ میزنم منم راه افتادم کلی وسایل داشتم با بدبختی و هزارتا غرولند بهمراه وروجکه بردم دم ماشین دیدم وحید زنگ زد گفتم وقت هست که بنزین بزنم گفت آره با آرامش بیا بیست دقیقه دیگه میدون آزادی هستم منم رفتم بنزین زدم خیلی هم خلوت بود بعد رفتم میدون آزادی دور میدون زنگ زدم ببینم کجاست آدرس پرت و پلا داد دیدم داره چراغ قرمزه میشه رد شدم که دیدم آقا پولیسه (بقول کسری) گفت بزن کنار هرچی ازش خواهش کردم قبول نکرد گفتم بچم تو ماشین خوابه باید زنگ میزدم بدونم کدوم میسر رو انتخاب کنم مجبور بودم و عجله داشتم . گفت: اشکال نداره منم زود راتون میندازم منم دیگه چیزی نگفتم 7هزار تومان جریمه شدم در همین حین حبیب تماس گرفت منم عصبانی که بابا این برادرت خیلی باحاله بلد نیست آدرس بده جریمه شدم حبیب گفت فدای سرت زنگ میزنم میگم فلان جا بیاد تو هم برو اونجا منم رفتم دیدم بیچاره بدو بدو اومد رفتیم فرودگاه فکر کنید ما که رسیدیم زنگ زدیم دیدم بله تلفن سمیه جون روشنه گفتیم خوب حتما پروازشون نشسته که سرکار علیه فرمودن تازه نشستن و آماده پرواز هستن قیافه ام دیدنی بود بعد هم دیروقت بود رفتیم سمت آجودانیه خونه خواهرشوهره که دیدم فوق العاده ترافیک ساعت دو سه دقیقه به شش بود مادرشوهرم گفت شش راه میافتن این بود که دور زدم گفتم شما برین ماهم خودمون میایم فرودگاه و بقول معروف سر اسب رو کج کردم و رفتیم سمت فرودگاه حالا فکرشو بکنین که من از ساعت دوازده که دراومدم نه رژی زدم نه چیزی لبامم خشکی زده بودم این بود که نزدیک فرودگاه در طی یک عملیات انتحاری کنار اتوبان نگهداشته همسری لباساشو عوض کرد و منم به سر و صورتم رسیده و شال تازه مو سرکردم . رفتیم رسیدیم پارکینگ فرودگاه که پدرشوهرم زنگ زد رسیدن بدوید ما هم رفتیم سالن دیدم دارن میان بیرون بعد رفتیم خونه خواهرشوهره بعد از شام خواستیم بیایم خونه که سمیه و وحید نذاشتن این بود که رفتیم خونه مادرشوهره . جالب اینجا بود که توی فرودگاه ما و مادرشوهر اینا و سمیه اینا رفته بودیم حمید برادشوهر بزرگه تنها رفته بود و ماشین عروس دومادو برده بود . این بود که لیلی خانم و جوجوهاش نبودن نزدیک شام اومدن تازگیها یه پی کی خریدن و کلی تو ژسته فکر میکنه از دماغ فیل افتاده البته ماشین منم میدونین که پی کیه ولی اصلا یادم نمیاد که بخاطر این فرغون قیافه گرفته باشم تازه وقتی هم که اومد تو مثل غریبه ها انگار نه انگار مارو میشناسه اومد دست داد بدون روبوسی همیشگی و تازه اصلا هم نگاهم نکرد انگار من یه دیوار بودم. منم عصبانی شدم ولی بعد بیخیال شده و اصلا محلش نذاشتم و انگار نه انگار که میبینمش بلند شدم کمک کردم مادرشوهره و خواهرشوهره هم اصلا محلش ندادن و همش با مان صحبت میکردن بعد خودش یخش باز شد و شروع کرد به صحبت کردن با من من دلم نمیاد کسی رو خیت کنم این بود که سرد باهاش صحبت کردم شبم که رفتیم خونه مادرشوهره بعدشم تا فرداشبش اونجا بودیم یعنی جمعه تازه بازم سمیه نمیذاشت بیام میگفتم بمون تروخدا گفتم میرم سرکار گفت بهت مقنعه میدم مادرشوهره گفت بهت مانتو میدم گفتم نه و برگشتیم خونه . دوشنبه گذشته مادرشوهرم اومد خونمون نه شب سوغاتیارو آورد یه پیراهن سفید پلیسه که سه تا گل رز ساتن رو قسمت پایین باسن داره از جلو به نوعی روباسنیه پیراهنه و زیرش هم دوطبقه س ولی کوتاه تا زانو پشت گردنی هم هست دستش درد نکنه خوشم اومد برای کسری هم یه بلوز مارک زارا سبزرنگ برای حبیب هم یه شلوار کبریتی کرم رنگ برای مامانم هم یه بلوز مارک مکس سه بسته هم شکلات برای ما یه بسته هم برای مامان . دستش درد نکنه طفلی برام یه پیراهن آبی فیروزه ای ساتن آورده بود ولی زیپش بالا نرفت بجاش این یکی رو فرستاده بود که اگه آبیه تنم نشد اونم بردارم . سه شنبه این هفته هم خواهرم معصومه و شوهرش بهمراه براردم داود میرن مالزی. دوستتون دارم. پس نوشت : راستی دائی حبیب هم یه پیراهن مشکی فرستاده بود که اونم تا زانو بود بالاتنه همه تور بود یعنی حتی سو.... و ... معلوم میشه قسمت بالاتنه روی تورش کار شده بود از کمر هم یه بند ساتن گره میخوره خیلی خوشگل بود حیف تنم نشد یعنی از قسمت سینه بالانرفت مجبور شدم که بدم به الهام خواهرم ولی بین راه بهش پاتک خورد و داود برداشت برای همسر آینده نیامده اش. جوونم جوونای قدیم کی دنبال این کارا برای خانمای نیامده شون بودن خوشبحال خانم داود . یه پیغام مخصوص برای مریم جون مامان آرتین جون دارم همین الان رفتم توی وبت و بطور غیرمترقبه دیدم که وبت رو بستی خیلی متاثر شدم تازه بهتون عادت کرده بودیم ولی خواهش میکنم حتما بیا و سربزن حداقل اینطوری از حالت با خبر بشم یادت نره قول بده اینکارو میکنی باشه ؟ خواهش میکنم . دوستتون دارم همیشه سلامت و شاد باشید. ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388 توسط مریم| لينک ثابت سلام بچه ها سرم خیلی خیلی شلوغه دعا کنین که هرچه زودتر کارام کم بشه اصلا نمیتونم بهتون سربزنم به دعاتون احتیاج دارم ولی خوبیم و گوش شیطون کر خوش راستی خواهر شوهرم رفته سوئد دقیقا دهم دیماه برای ژانویه این هفته هم جوجوهاش با مادرشوهره میان خونمون گفتم دلشون نگیره دو هفته ای رفتن راستی سه شنبه گذشته برای مادرم اتفاق بدی افتاد و مجبور شدم تا دو نیمه شب با دائیام بیمارستان باشم ولی خدارو شکر بخیر گذشت . کسری هم خوبه پریشب کمرم گرفته بود رو تخت خوابیده بودم کسری هم داشت با باباش بازی میکرد یکدفعه گفت بابایی مامایی میم دوش (کوش؟) باباش گفت نیست پاشد رفت توی آشپزخونه رو گشت بعدهم دید در حیاط قفله باز اومد گفت بابایی مامایی دوش؟ گفت: رفته خونه باباش . گفت : من مامایی میدام (میخوام) گفت ولش کن . گفت : نـــــــــه با تاکید. دوباره کسری گفت : من مامایی میدام. باباش گفت : ول کن میرم یه مامان دیگه برات میارم اونوقت کسری خائن وطن فروش برگشت گفت : باسه(باشه). حالا شما جای من چیکار میکردین؟ وروجک با کمال پررویی اومدم پیدام کرد یعنی باباش گفت کجام . گفتم : پدرسوخته حالا دیگه یکی دیگه مامان میخوای . گفت : نه ببخشید (با زبان خودش)(بوشید یا همچین چیزی) . بعد میگه میگه دوست نداری؟ آخه هرکار بدی میکنه میگم نمیبخشمت و دوستت ندارم میاد کلی گریه و زاری تا راضیم کنه منم بوسش کردم و راضیش کردم. ببخشید کار دارم فعلا خداحافظ. ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388 توسط مریم| لينک ثابت شب یلدای همگیتون مبارک مرسی از کامنتاتون عسل بانو عسل جون آشیانه عشق مریم جون مامان الیناجون یاپراک گلم و همه دوستای گلم + همسر و پسر گلم ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388 توسط مریم| لينک ثابت به به سلام به دوستای گل خودم امیدوارم حال همگیتون خوب باشه نمیدونین اینجا خیلی سرمون شلوغه وحشتناک الانم چون مدیرمون داره عوض میشه و یک کمی شیرتوشیره فرصت کردم یه سری بهتون بزنم البته بهتون سرزدم اما نتونستم مطلب بزارم براتون نمیدونم از کجا شروع کنم ولی بصورت خلاصه براتون میگم 1. اگه خاطرتون باشه روزی که عروسی پسرعمه حبیب بود و اول آذر بود و تولد من ، خانواده شوهره رو بالاخره دعوت کردم پنجشنبه اش بیان خونمون از چهارشنبه در تدارک بودم و خونه رو چهارشنبه شب تمیز کرده صبح پنجشنبه هم با کمک مامان گلم که الهی فداش بشم غذا رو آماده کردم قورمه سبزی و باقلا پلو با مرغ + مخلفات فراون سبزی ،سالاد ، دسر میوه ای ، ژله ، نوشابه ، دوغ و ...... و خلاصه فرشته خواهرم هم با دستمالهای مخصوص گلدار سفره هم طرح طاووس درآورد که روی بشقابها قرارداداه بشه خلاصه ساعت هفت و نیم شب بود که مادرشوهرم اینا با وحید و سمیه اومدن بعدشم خواهرشوهرم اینا اومدن خواهرشوهرم برام یه بلوز بافت برای تولدم آورده بود و یه ظرف پایه دار کریستال بزرگ هم برای دیدن خونمون گفتم خونه که مال خودمون نیست گفت چون اولین باره میام این خونه برات آوردم گفتم امیدوارم دستت خوب باشه ایندفعه خونه خودمون بریم. خلاصه بعدشم حبیب جونم با جاریه بزرگه اینا اومدن کلی خوش گذشت و حسابی خواهرشوهره و همسریش با مادرشوهرم تحویلم میگرفتن بعد مامانم اومد یه سری دیدشون و رفت چون خودش مهمون داشت خاله هام. همسر عزیزم هم حسابی هوامو داشت بلافاصله بعد از خوشآمدگویی و قبل از سلام علیک درست و حسابی با تک تک افراد اومد سراغم و گفت خانمم اگه کاری داری بگو گفتم نه عزیزم شما برو استراحت کن خواهرشوهرم هم خدا خیرش بده حسابی کمکم کرد لیلی هم همینطور وقتی هم که سفره رو چیدیم میدونین لیلی جون چی افاضه فرمودند؟ گفتند (باکمال پررویی) مامانت کاراتو کرده؟ یا مامانت کمکت کرده ؟ یه چیزی تو این مایه ها که خودت هیچ غلطی نکردی. منم گفتم واله چه عرض کنم که خواهرشوهره حالشو گرفت و گفت مریم جون مگه همیشه مامانت غذاهاتو درست میکنه مادرشوهرم هم گفت : طفلی مامانش که خودش کلی مهمون داره چطوری کمکش کرده. اونم کلی خجالت زده شد البته درسته که مادرم کمکم کرده بود ولی فکر نمیکنم که کسی همچین حرفی رو بزنه از اول اومدنش هم تو لک بود و انگار با همه قهره منم در عوض حسابی تحویلش گرفتم و سر سفره مدام میگفتم داداش حمید لیلی جون ببخشید نمیتونم درست بهتون برسم و حسابی خجالت زده شده بود راستی یکی از ژله هام انار بود که توشو پر دونه های انار کرده بودم و حسابی سرش دعوا بود . بعد از شام هم ظرفامو ریختم تو ظرفشویی و تمام قابلمه هارو چون جانشد طفلی لیلی برای جبران حرفش شست بعدشم توی آشپزخونه ازم عذرخواهی کرد و گفت منظوری نداشتم منم گفتم میدونم منظوری نداشتی اصلا ناراحت نشو من ناراحت نشدم. بعد هم سوغات مشهدشون رو دادم و بعدشم کادوی سمیه رو که یه بلوز بافت ابریشمی بنفش که زری بنفش هم داشت و توری بود بهش دادم امسال از این بافتها مد شده همه رنگش برای خودمم سه تا خریدم که یکی شو خواهرشوهرم خوشش اومد برای رفتن به سوئد بلند بود خواست که برای اونم بخرم. در کل خوش گذشت ولی انگار یه بمب توی خونه منفچر شده بود هرچی زیر تخت خوابم بود بیرون بود هرچی تو کشوها و هرجا بود وسط اتاق ولو فقط تا سه نیمه شب داشتم جابجا میکردم ظرفها هم شسته و آماده بود فقط یه کمی جارو نپتون الکی کشیدم که برنجا رو فرش له نشن بعد خوابیدیم آخه صبح جمعه باید برای مأموریت عید قربان میرفتیم از ساعت هفت صبح تا پنج بعدازظهر اونجا بودم بعد اومدم خونه مامان اینا بعد شام خوردیم دوباره ساعت شش صبح تا دو بعدازظهر رفتم مأموریت (شنبه روز عید) صبح هم رفتم کسری رو بردم دیدم مامان اینا نیستن داود گفت رفتن خونه خاله فاطیم این بود که کسری رو بردم اونجا بعد هم رفتم محل مأموریت ساعت یازده دوازده بود که کسری رو بردم محل ماموریت از طرف شهرداری مراسم عید بود و جایگاه فرهنگی برای بچه ها مسابقه نقاشی داشت کسری کلی خط خطی کرد بعد موقع رفتن تمام پاستلها رو(مداد شمعیهای سابق زمان خودمون) تو دستش داشت با خودش میبرد مسئول اونجا خندید و گفت عزیزم نقاشیتو بده به ما برای یادگاری اما پاستلهارو خواستی ببر مال خودت. کسری هم جیغ زد و هیچکدومو نداد بعدهم رفت جایگاه بغلی نمایش پری دریایی رو داشت کلی کیف میکرد و اصلا هم نرفت روی صندلی که همه مردم و کودکان نشسته بودن بشینه و رفته بود جلوی سن وایستاده بود خیلی بامزه و خوردنی شده بود آخر نمایش هم گفتن هرکی هرآرزویی داره بیاد تو میکروفن بگه تا پری دریائی برآورده کنه کسری گفت : پولیس یعنی میخوام پلیس بشم همه کلی خندیدن آخه بگو فسقلی اینم شد آرزو همه از پلیس شدن متنفرن اونوقت اون عاشقشه تازه هروقت چیزی رو با بی اشتهایی میخوره میگم مگه نمیخوای پلیس بشی بخور که زود پلیس بشی اونوقت با چنان اشتهایی میخوره که نگو بعد از مراسم هم بردمش پیش پلیسهای نیروی انتظامی و اونا کلی باهاش کیف کردن و کلاهشونو به کسری میدادن که اون قبول نکرد و ذوق زده شده بود که پلیس دیده. بعد هم رفتیم خونه با چندتا کادو که بچه های فرهنگی شهرداری بهش دادن مثل مداد رنگی و سی دی گربه های تهران همونایی که تو تبلیغات شهرداری ساعت 9 شب رو برای جمع آوری زباله هشدار میدن. بنابراین فکرشو بکنین که چه هفته خسته کننده ای بود مردم از تعطیلات استفاده میکردن بنده هم کار تازه فرداش یعنی یکشنبه رو رفتم سرکار ولی دوشنبه مریض شدم رگ مچ پام گرفته بود بعد هم رفتم دکتر و کلی شبش حبیب برام قرص فیفول و جگر خرید که فکر میکرد کمبود آهن و خون پیدا کردم بعد هم خانم دکتره حال داد بهم و سه شنبه رم برام مرخصی نوشت منم چهارشنبه رفتم سرکار دوباره پنجشنبه و جمعه رو تعطیل بودیم . شنبه هم سرکار یکشنبه دوباره عید غدیر که من با مامان و کسری و داود با ماشین داود رفتیم خونه خواهرم معصومه و شام هم خونه فرشته بعد از شام هم برگشتیم طفلی حبیب هم برای شام خودش تنها بود و نیمرو درست کرده بود ولی برای ناهار فرداش کلی بقول کسری هاممه آوردم. خیلی خوش گذشت. البته قبل از خونه معصومه رفتیم آرایشگاهش و دوتا عروس داشت و خیلی ناز درستشون کرده بود و کسری دنبال یکی از عروسا دوید تو خیابون و بنده با سر باز و لباس بدون مانتو دویدم دنبالش وقتی میری دنبالش همیشه سرعتش رو رو زیادتر میکنه وروجک بزور گرفتمش دو تا آقا هم تو خیابون بودن و آبروم رفت. بیستم آذرماه هم سالگرد عقدمون بود و صبح به حبیب تبریک گفتم ایشون هم شب برام کادو یه ترازوی شیشه ای خرید یعنی که حساب وزنم رو داشته باشم . 2. بیست و یکم آذرماه یعنی شنبه گذشته هم عروسی دختر دائیم ندا بود که بعد از عروسی میرفت دانمارک منم ظهر زود اومدم اداره حبیب هم همینطور رفتم آرایشگاه دوباره موهامو فرکردم لباسی که مامان از سوریه آورده بود پوشیدم بنفش و خیلی پرکار قشنگ بود البته کمی برام گشاد بود منم وقت نداشتم سایز کنم این بود که با همون شرایط پوشیدم عروسی خیلی خوش گذشت سر وقت هم رسیدیم اما کلی تو بزرگراه امام علی با خواهرم زهرائینا که تو راه همدیگه رو دیدیم دنبال آدرس بودیم توی عروسی کلی رقصیدیم و عکس گرفتیم کسری هم کلی خوراک زبان خورد و تو راه بخاطر آرتیست بازیهای مامایی مریم که دنبال ماشین عروس ویراژمیداد طفلی کلی حالش بهم خورد و بعد از عروسی هم رفتیم پارکینگ دائی تقی و کلی کیف کردیم و من و حبیب با هم کلی رقصیدیم در کل خوش گذشت ولی تنها عروسی بود که آدم دلش میگرفت چون ندا میرفت دانمارک بیست و نهم آذرما یعنی امروز صبح رفت من و ندا از بچگی خیلی صمیمی بودیم و مدام دلمون برای هم تنگ میشد ندا هم تو عروسیش ماه شده بود خیلی ناز شده بود عروسیش هم مثل خودش عالی بود. نداجون امیدوارم که همیشه سلامت و شاد باشی و در کنار همسر مهربونت خوشبخت بشی دوستت دارم امیدوارم هیچوقت فراموشمون نکنی. 3. راستی پریروز جمعه صبح از خواب بیدار شدم البته دیروزش یعنی پنجشنبه خونه رو حسابی دسته گل کردم و به حبیب گفتم به مامانش اینا زنگ بزنه که فردا برای ناهار و شام میریم خونشون مادرش هم گفته بود چرا از امروز نمیاین و شب نمیمونین بگو مریم و کسری همین حالا بیان که همسری گفته بود کار داره فردا میایم آره جمعه صبح زود بیدار شدیم بلافاصله من وکسری رفتیم حموم تو این فاصله هم حبیب رفت چندتا از لباسای کسری رو از خونه مامان اینا آورد و سوغات مامان برای دائی حبیب (که پسرعموش میشه) بعد هم رفت صبحانه بخره من و کسری هم بعد از حموم صبحانه میل کرده بعد حاضر شدیم رفتیم خونه مامان حبیب همسری هم تا ساعت سه مرخصی گرفت مادرشوهرم کلی تحویل گرفت و بخاطر من ناهار کلم پلو و شام هم ماکارونی گذاشت البته قیمه هم گداشته بود و همش میگفت ایندفعه از چهارشنبه شب بیا پنجشنبه و جمعه هم بمون منم گفتم آبجی مریم که میره بچه هاشو بردار از پنجشنبه بیاین خونمون جمعه هم باشین خوش بگذره گفت باشه میام ولی شام خودم میارم خلاصه نمیدونم چی شده خدا بخیر کنه که بدجوری دارن حال میدن . احتمالا سرشون خورده جایی. درضمن مثل اینکه با لیلی هم حرفشون شده بود چون اصلا پایین نیومد وقتی هم رفتم به برادر شوهره که مریض بود سربزنم رفت چپید تو حموم . خلاصه این بود وقایع جدید. امیدوارم سرتون رو درد نیاورده باشم . راستی مریم جون کجایی چرا نیستی نگرانت شدم عزیزم. فعلا خداحافظ دستتون داریم. ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 توسط مریم| لينک ثابت عید غدیر و قربانتون مبارک فعلا سرم خیلی شلوغه نمیتونم مطلب بزارم حتی نتونستم مطالبتون رو بخونم منو ببخشید ولی بیاد همتون هستم بعد میام گزارش مهمونی خانواده شوهرم رو با تولدم رو میدم .
عکس کسری روز عیدقربان رو تاپ حیاط آرایشگاه خاله معصومه ش عکس کیک تولدم که همسرم برام خریده. عکس کیک تولد که همکارام برام تهیه کرده بودن نشد بعدا آپلود میکنم راستی خواهرشوهرم اینا دهم دیماه میرن سوئد دیدن دائی حبیب آخه دائیش دعوتنامه براشون فرستاده بود خیلی دوست دارم که سال دیگه هم برای ما بفرستن دعا کنید مخصوصا توی ژانویه. دعا کنید که کریسمس سال بعد با حبیب و کسری تو یه کشور اروپایی باشیم و اون مراسم رو از نزدیک ببینم آرزومه. ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388 توسط مریم| لينک ثابت سلام روز یکشنبه روز تولدم بود همسری عزیز و مهربانم از شب قبل منو خفه کرد از بس میگفت شب تولدت مبارک طفلی میخواست مال سال قبل رو جبران کنه صبح هم تا چشمامو باز کردم و اولین روز تولدم رو دیدم با جمله تولدت مبارک شروع شد که همسری نانازی برام تو گوشم خوند. خلاصه روز خوبی بود اما قیافه ام دقیقا مثل وقتی که آدم بدنیا میاد ابروهام بقول دوستم منیژه مثل پاچه بز همکارام میگفتن مثل دختر ترشیده ها شدی . خیلی این هفته های اخیر سرم شلوغ بود بهمین خاطر اصلا وقت برای آرایشگاه رفتن نداشتم حتی حال و حوصله اینو نداشتم که توی خونه آخر وقت یک کم زیرش رو تمیز کنم خلاصه بگذریم توی محل کارم سرم شلوغ بود و بخاطر اینکه شبش برای عروسی پسر عمه حبیب دعوت داشتیم میخواستم زودتر برم خونه از قبلش وقت آرایشگاه گرفته بودم برای کسری هم میخواستم برم خیابون سنایی لباس تهیه کنم. ساعت دوازده و نیم برگه مرخصی نوشتم رفتم خدمت جناب واحدی که آقا اجازه بدین برم از روز پیشش هم هماهنگ کرده بودم باهاش گفتند که تا قبل از ساعت یک اصلا حق خروج نداری گفتم آخه میخوام برم برای کسری خرید وقت ندارم سنایی تا ساعت یک و نیم بازه گفت نه دو سه تا تک و توک مغازه داره برو بهار که بورسه و .. و یکسره بازه گفتم آخه لباسهای سنایی درسته کمه ولی تکن خلاصه قبول نکردن نگو میخوان برام جشن تولد بگیرن سرتون رو دردنیارم که بالاخره بجای یک ساعت یک و نیم تازه رفتیم واحد رفاه و خلاصه دیدم که بله یه کیک تولد خریداری شده و سورپرایز شدم. یک عدد ربع سکه بهار آزادی نیز از طرف همکاران هدیه گرفتم. بعدشم ساعت دو بعدازظهر طبق هماهنگی قبلی با واحد موتوریمون با ماشین اداره رفتم بهار چهارراه سمیه و با این مقدمه که بنده ساعت یکربع به چهار وقت آرایشگاهم بود و ساعت دو و ربع تا بیست دقیقه تازه رسیدم بهار خلاصه توی سومین مغازه یه بلوز و شلوار مارک فیس کیس برای جناب شازده کسری خریدم خیلی خوشگل بود حتما بعدا عکسش رو میزارم براتون فقط حیف که تو عروسی از جوجو طلائی یادم رفت عکس بگیرم. خلاصه بدو بدو بخاطر اینکه بهار یکطرفه بود دویدم بسمت خیابون انقلاب که ماشین سوار شم بازم بین راه یه ژیله خوشگل نانازی بازم مارک برای گوگولی خریدم و نزدیک هفتادتومن پیاده شدم خلاصه رسیدم خونه دیدم بله پشت در موندم آخه اونروز حبیب نرفته بود سرکار که دنبال کارای بیمهایش بود و کلید منم دست ایشون گوشیم هم همینطور چون همونطور که گفتم گوشی همسری گل گلاب رو بنده گم کردم. خلاصه موندم پشت در . حالا فکرشو بکنین که از یکطرف تو اداره گیرکردم از طرف دیگه پشت در در ضمن رفتم دم خونه مامان اینا بخاطر اینکه ماشینمو داده بودم گل بزنن شوخی میکنم داده بودم همسایه مامان اینا سپرشو که ول شده بود درست کنه و گفته بود بخاطر اینکه عروسی دارین تا ظهر حاضره رو تحویل بگیرم که دیدم جا تره و بچه نیست و ماشینه رو مامان و زهرا خاله کسری کش رفتن دبیا خونه خاله فاطیم. دهنم دیگه کج شده بود دستم رو گذاشتم رو زنگ مامان اینا و بابام گفت رفتن گفتم در رو باز کن بیام زنگ بزنم همسری ببینم کدوم جهنمه بعد زنگیدم دیدم آقا هنوز بیرونن گفتم مگه نمیدونی کلید ندارم و قرار آرایشگاه دارم گفت ببخشید الان میام در ضمن ساعت چند بود سه و ربع و بنده قرار بود یکربع به چهار اونجا باشم ضمن اینکه باید دوش هم میگرفتم فکرشو بکنین که اونموقع چه ریختی بودم خلاصه رفتم خونه مامان اینا بالاجبار دوش گرفتم آخه باید با ژل شاور مخصوص خودم بدنم رو میشستم و کلی دپرس شدم آخه اون خیلی خوش بو بود بگذریم همه چیز ریخت بهم فکرشو بکنید که شامپو بدن برادرم رو استفاده کردم و احتمالا توی عروسی هرکی از کنارم رد میشد فکر میکرد که یک آقای خانم نما هستم. خلاصه کسری هم که خونه مامان اینا خواب بود دوش گرفتم لباساشو دادم الهام گفت کسری رو حموم برده گفتم میرم خونه لوازمم رو بردارم برم آرایشگاه کسری رو حاضر کنید فقط کرمش رو از خونه میارم میزنم گفت باشه دویدم دم در و دوباره دیدم حضرت آقا یعنی همسری هنوز نرسیدن این بود که بدو بدو با پای پیاده دویدم سمت آرایشگاه ساعت هم یکربع به چهار بود محل آرایشگاه ته خیابونمون بود و جایی برای ماشین سوار شدن نبود و بدو بدو زیر لب غرزنان به همسری رفتم رسیدم آرایشگاه ابروهامو برداشت خیلی قشنگ شد تا حالا این مدلی برنداشته بودم راستی رفتم آرایشگاه یکی از شاگردای قدیمی خواهرم که کارش رو تقریبا قبول داشتم مجبور بودم آخه نمیشد برم پیش خواهرم بخاطر دوری راهشون. بعد هم موهامو مدل باز و جمع ولی فر کرد نه از این فرهای معمولی یه فر مخصوص که میگفت میگن فر نانسی خیلی خوشگل شد و مامانم و خواهرم هم ساعت پنج بود که رسیدن میدونین چی شده بود قرار بود که اونا منو برسونن آرایشگاه بعد با ماشین من برن خونه خالم که پیشدستی میکنن و زود میرن و منو قال میزارن بعد بخاطر اینکه ساعت شیش قرار بود که برگردن دنبالم زودی میپرن تو ماشین که بیان نگو هههههههه که ساعت ماشینمو عقب نکشیده بودن و اونا فکر کردن ساعت نزدیک شیشه درصورتیکه نزدیکه پنج بوده و ساعت پنج و پنج دقیقه رسیدن آرایشگاه و کلی خواهرم ماچ بوسیم کرد که حتما مارو کلی غرغر کردی و ... که گفتم اشکالی نداره ولی عصبانی شدم و .. بعد که فهمیدن ساعت ماشین جلو بوده کلی ضدحال خوردن. پنج و نیم هم رسیدم خونه و آماده شدیم و همسری کلی بخاطر دیرکردنش ازم عذرخواهی کرد گفت رفته بودم برای تولدت کادو بخرم اما چیزی خوشم نیومد ببخشید بوسم کرد و بعد هم گفت فردا برام کادو میخره بعد هم رفتیم عروسی کلی خوش گذشت چون تالار عروسی نزدیک خونمون بود ما زود رسیدیم و فقط عمه های حبیب بودن من کنارشون نشستم تا مادرشوهرم اینا بیان. عمه های حبیب خیلی دوستم دارن و کلی تحویلم گرفتن اوایل زندگیمون ازم خوششون نمیومد بخاطر اینکه با مادرشوهرم زیاد خوب نیستن و چون من فامیل مادرشوهره بودم منو تحویل نمیگرفتن و جلوی من همش لیلی جون لیلی جون میکردن اما حالا عاشق منن تو عروسی هم کلی تحویل بازار بود و عمه بزرگه حبیب که بت اون خونوادس و مادرشوهره خیلی ازش میترسه برام میوه پوست میکند و میداد بخورم فکرشو دیگه بکنین چه خبر بود بعد هم مادرشوهرم با سمیه جاری جدیده اومدن منم مثل پاچه خوارا بدو بدو رفتم پیششون مادرشوهرم بین من و سمیه نشسته بود چند دقیقه بعد مادرشوهرم برای شاپاش دادن به عروس رفت و حدود ده دقیقه ای نبود و توی اون مدت سمیه خانم شهرستانی از دماغ فیل افتاد پشت به من نشسته بود و انگار نه انگار که من هستم منم پشتمو کردم بهش و با کسری مشغول شدم که دوزاریش افتاد و کمی صحبت کرد بعد هم مادرشوهرم اومد و خدائیش کلی تحویلم گرفت منم برای پنجشنبه دعوتشون کردم برای شام کل خانواده همسری رو که هم سوغات مشهدشون رو بدم هم برای سمیه که حتی برای عقدشون هم نگفتن پاگشا بشه و کادوشو بدم. بعد مادرشوهرم به سمیه گفت که بیا با گوشیم از من و عروس گلم (یعنی بنده) عکس بگیر بعدهم خواهرشوهرم و بعدش جاری بزرگه اومدن از همشون هم خوش تیپ تر خودم بودم هیچکدومشون آرایشگاه نرفته بودن راستی اگه یادتون باشه گفتم که مادرشوهرم و وحید از سمیه تعریف میکردن که آره از از آرایش زیاد خوشش نمیاد و از اینکه ابروشو برنداشته بود و این حرفها حالا خانم توی عروسی با اینکه آرایشگاه نرفته بود اما سایه ای که به چشمش زده بود خیلی خفن و غلیظ بود ازش پرسیدم آرایشگاه رفتی گفت نه خودم گفتم پس خودت یک پا آرایشگری بنظر شما آیا کسی که اینطور حرفه ای آرایش میکنه و خودش اینکارو کرده و اصلا هم از آرایش و اینا خوشش نمیاد بنظرتون منطقی بنظر میرسه که چی ؟؟ شما چی فکر میکنید. خلاصه کلی رقصیدیم و عمه بزرگه حبیب رو که تا حالا نرقصیده بود آوردم وسط و کلی با من رقصید همه عمه هاش هم اومدن باهام رقصیدن زن عموی حبیب هم که طفلی خیلی وضعیت مالیشون بده و چندتا دختر دم بخت داره که شوهر نکردن و خیلی مظلومن رو کلی تحویل گرفتم و باهم خوش بودیم عمه بزرگه حبیب اومد به مادرشوهرم گفت که قدر این عروست رو بدون ماهه مادرشوهرم هم گفت که این عروسم گله گفتم خوبی از خودتونه مامان و یه ماچ گنده ازش برداشتم. بعد هم کلی با دوربین خواهرشوهره عکس دسته جمعی انداختیم و مادرشوهرم به خواهرشوهرم گفت که از ما یه عکس تکی بنداز یعنی از من و خودش . خواهرشوهرم هم بهم گفت تولدت مبارک که مادرشوهرم یکدفعه گفت تولدت مبارک و بوسم کرد و گفت ببین ترو خدا از صبح به رحیم (پدرشوهرم) سپردم که تا عروس گلت رو دیدی تولدش رویادت باشه تبریک بگی اونوقت خودم یادم رفت. بعد از عروسی هم تا رسیدیم دم تالار همسری اومد استقبالم و پدرشوهرم تا منو دید با صدای بلند گفت سلام تولدت مبارک عروس گلم. بعد هم بوسم کرد. بعد هم کمی دنبال ماشین عروس رفتیم و برگشتیم خونه همسری خوابش میومد کادو عروسی رو هم دادم مادرشوهرم فردا تو پاتختی بده. حالا تا پنجشنبه و مهمونی البته شاید خواهرشوهره نتونه بیاد چون گفت شاید بریم اصفهان در ضمن دیروز از بس خسته بودم و چشمام سرخ شده بود نرفتم سرکار میدونستم میرفتم پاتختی اما حال و حوصله اونم نداشتم و تا ده صبح خوابیدم بعدازظهر هم مامان اومد کمی سفارش برای مهمونی پنجشنبه داشتم زحمت بکشه بعدشم شام نگهشون داشتم چون بابام و داود سرکار بودن و فقط مامان و الهام بودن همسری گل وقتی اومد خونه برام بلوز و شلوار مارک نایک خریده بود برای کادو تولدم بلوزش صورتی کم رنگ برنگ گل محمدی و شلوارش سرمه ای با خط صورتی بتونم عکسش رو میزارم این سایت آپلود دوباره داره گیج میزنه راستی از پیام تبریکاتون ممنون راستی عسل جون چرا دیگه سرنمیزنی تو بودی که باعث شدی وبلاگ دار بشم پس چرا خودت سرنمیزنی؟ فعلا خداحافظ ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388 توسط مریم| لينک ثابت تولدم مبارک پارسال دیروز با حبیب آشتی کردیم امروز فعلا با همیم. مامایی مریم تولدت مبارک ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388 توسط مریم| لينک ثابت آقای کسری تو مدت نوزادی یکبار هم پستونک استفاده نکرد هرکاری کردم و انواع و مدلهای مختلفش رو براش تهیه کردم اما زیربار نرفت حالا چند روز پیش آقا یکدفعه تو وسایلاش اینو پیداکرده بود و نمیدونین با چه ولعی میخورد و ادا درمیاورد.
سلام اول صبح که رسیدم و کمی وقت داشتم تا رئیس روسا بیان چندتا عکس از کسری و خودمون گذاشتم مال خودمون رو زود برمیدارم عکس خودمون رو تو مشهد انداختیم همین امسال تولد امام رضا (ع) ولی چون توی قاب بود تار افتاد ولی گفتم حال و هوای مشهد رو بهتون میده. حبیب میگفت بابا این عکسا خیلی دیگه جواد شده نندازیم گفتم نه برای زمان بزرگ شدن کسری یه عتیقه میشه و جالبه مشهد خیلی خوب بود البته واقعا شلوغ و توی خیابوناش ترافیک سنگین بود. جاهایی که رفتیم یکی بازار رضا بود اونم بخاطر اینکه یه پیپ و فندک برای همسری بعنوان سوغات بخرم. برای اولین بار بود که تا ته این بازار رو رفتیم با کسری و همسری کسری هم هرجا تو مشهد موتور میدید باید سوار میشد و چون با کاروانی که خانمه دوست مامانم بود رفتیم هتل نگرفتیم و محل اسکان این کاروان یه خونه بود البته یه ساختمان چندطبقه که تو هر طبقه دو واحد مسکونی بود که یه واحدش مال ما بود و خیلی راحت بودیم . محل اسکانمون هم تا حرم خیلی نزدیک بود ما از در باب الجواد رفت و آمد داشتیم و خیلی حال میداد نمیدونید واقعا کیف کردیم البته تو مسیرمون به بازارها یا حرم هر موتوری که کسری جون سر راه میدید سوار میشد و آخرش خودش یاد گرفته بود بدو بدو میرفت پاشو میزاشت رو پدال موتورو در عرض ایکی ثانیه رو موتوره بود مثلا فکرشون بکنین که نزدیک بازار رضا یکدفعه ۱۵-۱۰ تا موتور پارک شده بود عین ۱۵ موتور رو سوار میشد دمار از روزگارمون درآورده بود و متاسفانه هرجای مشهد که میرفتی قربونش برم پر بود از موتور و ماه راه یه ربعه رو ماشاالله یه دوساعتی تو راه بودیم . هرسال وقتی میریم مشهد تمام پاساژها و جاهای دیدنیش رو میرم ولی بازار رضا رو حتما چون قدیما اولین بازار اونجا بود عرق خاصی بهش دارم ایندفعه هم غیر از اونجا فقط رفتیم زیست خاور حبیب برام یه جفت گوشواره خوشگل خرید که طرح طلا زرد و طلا سفید بود برای کسری هم اسباب بازی فکری خریدیم برای مادرم و خواهرام و خانواده مادر و برادر و خواهر حبیب هم یه قاب دکوری چوبی خیلی خوشگل. فکر کنم قبلا اینو گفته باشم ولی بازم میگم که زهرا خاله کسری براش یه کیف مدل چمدونی براش خریده بود که عکس اسپایدرمن روش بود وقتی توی راه آهن مردم رو که میدید چمدون دستشونه فوری میگفت مامان چیف و سریع دسته کیفش رو بالا میآورد و شروع میکرد با حرکت خاصی که شونه هاشو بالا پایین مینداخت حرکت میکرد اصلا هم به هیچ جا نگاه نمیکرد انگار تنها مسافرت رفته همه قربون صدقش میرفتن و میگفتن چقدر این بچه بامزه س نمیدونین خوردنی شده بود فسقلی گل مامانی. نمیدونم چرا بقیه عکسا آپلود نمیشه فعلا امروز که ۲۵/۸/۸۸ هستش ثبت موقت میزنم اگه نشد برای فردا براتون میزارم نشد هم که شرمنده. این یه قسمت از عکسه هستش که گفتم بالاش عکس کسری رو گذاشتن. (ببخشید کیفیت پایینه) خوب بابا ببخشید که کیفیتش پایینه گوشیمم که از این عهد دقیانوسیاست پی ۹۹۰ آی . فقط یه دورنماست دیگه. ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط مریم| لينک ثابت سلام بچه ها ببخشید که نتونستم بیام آپ کنم از وقتی از مشهد برگشتم همینجوری تو اداره دارن اذیتم میکنن بیشعورها خودشون اجازه میدن بعد وقتی برمیگردی از دماغت درمیارن وقتی برگشتم دیدم یه نامه بلندبالا از سرپرستم آقای واحدی روی میزمه که نمیدونم فلان بسار و اگر درست نشه اضافه کارت رو قطع میکنم بعدشم تازه این قضیه خرابکاریه اصلا به من ربطی نداشته تو مدتی که من نبودم کس دیگه ای خرابکاری کرده ولی چون اینکار دراصل مال من بوده سرمن بیچاره خالی کردن. کلی هم کار سرم ریخته که واقعا نمیتونم برسم انجام بدم دیروز کارای اون یکهفته و تا دیروزمو صفر کردم اومدم می بینم باندازه یکهفته کار ریختن سرم نه که از قصد ریخته باشن نه ولی کار خیلی زیاد شده بعدشم کلی غر سرم میزنن که فلان و بسار از امروز تا شنبه هم واحدی رفته مشهد امیدوارم تو برگشتن مثل من از دماغش بیاد بیرون بنابراین خیلی عصبانی هستم همونطوری هم که میدونین ما پنجشنبه و جمعه ها تعطیلیم احتمالا هم اضافه کار تشویقیم رو که ۶۰ساعته کم میکنند بنابراین احتیاج به انرژی مثبت دارم حیف که مدیرن وگرنه خوب حقشونو میذاشتم کف دستشون برای یه کاری معطلشونم وگرنه واحدمو عوض میکردم تا حالشون بیاد سرجاش آخه کارایی که من تو واحدشون دارم هیچکدوم ندارن بخاطر همین وقتی نیستم سکته میزنن و هیچ کاری ازشون برنمیاد اگه یادتون باشه چندوقت پیشم بخاطر سیل استخدامیهایی که داشتن آبروشونو خریدم و کاراشونو سریع راست و ریست کردم اینم دستمزدمه میگم اگه مجبور نبودم و اینکاری که دارم بهشون گیر نبود حتما میرفتم تو حوزه بهره برداریمون معاونه التماسم میکنه به دائیم هم گفته خواهرزادتو بیار اینجا چرا اونجاست اما حیف که یه کار مهمی دارم که فقط گیر اونم دعا کنید اون درست بشه یک لحظه هم نمیمونم اینجا میرم اونجا هم اضافه کاریش بیشتره هم اینکه به خونمون نزدیک تره و دائیم هم پیشمه و هوامو داره درضمن راحت میتونم هر روز با ماشینم برم و بیام و طرح هم نداره اونجا. پس انرزی مثبت بفرستین و دعام کنید اون کاره درست شه پنجشنبه هم مامانم اینا میرن ساوه خونه خالم الهام و داود هم اونجا دانشگاه میرن به مامانم گفتم کسری رو هم ببره و منم این هفته بیام اداره مجبوریه آخه اگه اضافه کارمو هم کم کنن این کمکم میکنه و یکمی هم اینا خجالت میکشن. بعدا وقت کردم میام مشهدو تعریف میکنم ببخشید بدقولی شد. فعلا گودبای ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط مریم| لينک ثابت |
Designed By :HAMRAZ