تبليغاتX
کسری کوچولوی مامایی و بابایی









آقای کسری تو مدت نوزادی یکبار هم پستونک استفاده نکرد هرکاری کردم و انواع و مدلهای مختلفش رو براش تهیه کردم اما زیربار نرفت حالا چند روز پیش آقا یکدفعه تو وسایلاش اینو پیداکرده بود و نمیدونین با چه ولعی میخورد و ادا درمیاورد.

سلام اول صبح که رسیدم و کمی وقت داشتم تا رئیس روسا بیان چندتا عکس از کسری و خودمون گذاشتم مال خودمون رو زود برمیدارم عکس خودمون رو تو مشهد انداختیم همین امسال تولد امام رضا (ع) ولی چون توی قاب بود تار افتاد ولی گفتم حال و هوای مشهد رو بهتون میده.

حبیب میگفت بابا این عکسا خیلی دیگه جواد شده نندازیم گفتم نه برای زمان بزرگ شدن کسری یه عتیقه میشه و جالبه

مشهد خیلی خوب بود البته واقعا شلوغ و توی خیابوناش ترافیک سنگین بود. جاهایی که رفتیم یکی بازار رضا بود اونم بخاطر اینکه یه پیپ و فندک برای همسری بعنوان سوغات بخرم. برای اولین بار بود که تا ته این بازار رو رفتیم با کسری و همسری کسری هم هرجا تو مشهد موتور میدید باید سوار میشد و چون با کاروانی که خانمه دوست مامانم بود رفتیم هتل نگرفتیم و محل اسکان این کاروان یه خونه بود البته یه ساختمان چندطبقه که تو هر طبقه دو واحد مسکونی بود که یه واحدش مال ما بود و خیلی راحت بودیم . محل اسکانمون هم تا حرم خیلی نزدیک بود ما از در باب الجواد رفت و آمد داشتیم و خیلی حال میداد نمیدونید واقعا کیف کردیم البته تو مسیرمون به بازارها یا حرم هر موتوری که کسری جون سر راه میدید سوار میشد و آخرش خودش یاد گرفته بود بدو بدو میرفت پاشو میزاشت رو پدال موتورو در عرض ایکی ثانیه رو موتوره بود مثلا فکرشون بکنین که نزدیک بازار رضا یکدفعه ۱۵-۱۰ تا موتور پارک شده بود عین ۱۵ موتور رو سوار میشد دمار از روزگارمون درآورده بود و متاسفانه هرجای مشهد که میرفتی قربونش برم پر بود از موتور و ماه راه یه ربعه رو ماشاالله یه دوساعتی تو راه بودیم . هرسال وقتی میریم مشهد تمام پاساژها و جاهای دیدنیش رو میرم ولی بازار رضا رو حتما چون قدیما اولین بازار اونجا بود عرق خاصی بهش دارم ایندفعه هم غیر از اونجا فقط رفتیم زیست خاور حبیب برام یه جفت گوشواره خوشگل خرید که طرح طلا زرد و طلا سفید بود برای کسری هم اسباب بازی فکری خریدیم برای مادرم و خواهرام و خانواده مادر و برادر و خواهر حبیب هم یه قاب دکوری چوبی خیلی خوشگل.

فکر کنم قبلا اینو گفته باشم ولی بازم میگم که زهرا خاله کسری براش یه کیف مدل چمدونی براش خریده بود که عکس اسپایدرمن روش بود وقتی توی راه آهن مردم رو که میدید چمدون دستشونه فوری میگفت مامان چیف و سریع دسته کیفش رو بالا میآورد و شروع میکرد با حرکت خاصی که شونه هاشو بالا پایین مینداخت حرکت میکرد اصلا هم به هیچ جا نگاه نمیکرد انگار تنها مسافرت رفته همه قربون صدقش میرفتن و میگفتن چقدر این بچه بامزه س نمیدونین خوردنی شده بود فسقلی گل مامانی.

نمیدونم چرا بقیه عکسا آپلود نمیشه فعلا امروز که ۲۵/۸/۸۸ هستش ثبت موقت میزنم اگه نشد برای فردا براتون میزارم نشد هم که شرمنده.

این یه قسمت از عکسه هستش که گفتم بالاش عکس کسری رو گذاشتن. (ببخشید کیفیت پایینه)

 

خوب بابا ببخشید که کیفیتش پایینه گوشیمم که از این عهد دقیانوسیاست پی ۹۹۰ آی .

فقط یه دورنماست دیگه.

 

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط مریم| لينک ثابت |


خیلی ناراحتم انرژی مثبت میخوام

سلام بچه ها

ببخشید که نتونستم بیام آپ کنم از وقتی از مشهد برگشتم همینجوری تو اداره دارن اذیتم میکنن بیشعورها خودشون اجازه میدن بعد وقتی برمیگردی از دماغت درمیارن وقتی برگشتم دیدم یه نامه بلندبالا از سرپرستم آقای واحدی روی میزمه که نمیدونم فلان بسار و اگر درست نشه اضافه کارت رو قطع میکنم بعدشم تازه این قضیه خرابکاریه اصلا به من ربطی نداشته تو مدتی که من نبودم کس دیگه ای خرابکاری کرده ولی چون اینکار دراصل مال من بوده سرمن بیچاره خالی کردن.

کلی هم کار سرم ریخته که واقعا نمیتونم برسم انجام بدم دیروز کارای اون یکهفته و تا دیروزمو صفر کردم اومدم می بینم باندازه یکهفته کار ریختن سرم نه که از قصد ریخته باشن نه ولی کار خیلی زیاد شده بعدشم کلی غر سرم میزنن که فلان و بسار از امروز تا شنبه هم واحدی رفته مشهد امیدوارم تو برگشتن مثل من از دماغش بیاد بیرون

بنابراین خیلی عصبانی هستم همونطوری هم که میدونین ما پنجشنبه و جمعه ها تعطیلیم احتمالا هم اضافه کار تشویقیم رو که ۶۰ساعته کم میکنند بنابراین احتیاج به انرژی مثبت دارم حیف که مدیرن وگرنه خوب حقشونو میذاشتم کف دستشون برای یه کاری معطلشونم وگرنه واحدمو عوض میکردم تا حالشون بیاد سرجاش آخه کارایی که من تو واحدشون دارم هیچکدوم ندارن بخاطر همین وقتی نیستم سکته میزنن و هیچ کاری ازشون برنمیاد اگه یادتون باشه چندوقت پیشم بخاطر سیل استخدامیهایی که داشتن آبروشونو خریدم و کاراشونو سریع راست و ریست کردم اینم دستمزدمه میگم اگه مجبور نبودم و اینکاری که دارم بهشون گیر نبود حتما میرفتم تو حوزه بهره برداریمون معاونه التماسم میکنه به دائیم هم گفته خواهرزادتو بیار اینجا چرا اونجاست اما حیف که یه کار مهمی دارم که فقط گیر اونم دعا کنید اون درست بشه یک لحظه هم نمیمونم اینجا میرم اونجا هم اضافه کاریش بیشتره هم اینکه به خونمون نزدیک تره و دائیم هم پیشمه و هوامو داره درضمن راحت میتونم هر روز با ماشینم برم و بیام و طرح هم نداره اونجا.

پس انرزی مثبت بفرستین و دعام کنید اون کاره درست شه پنجشنبه هم مامانم اینا میرن ساوه خونه خالم الهام و داود هم اونجا دانشگاه میرن به مامانم گفتم کسری رو هم ببره و منم این هفته بیام اداره مجبوریه آخه اگه اضافه کارمو هم کم کنن این کمکم میکنه و یکمی هم اینا خجالت میکشن.

بعدا وقت کردم میام مشهدو تعریف میکنم ببخشید بدقولی شد.

فعلا گودبای

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط مریم| لينک ثابت |


عکس کسری

سلام بالاخره موفق شدم اینو داشته باشین تا بعد

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط مریم| لينک ثابت |


دالی سیزده آبان

سلام

خوبین بچه ها تولد امام رضا (ع) رو بهمتون تبریک میگم ما از مشهد برگشتیم باندازه یک کوه کار برام درست شده فرصت ندارم بعدا میام براتون سفرنامه کسری پلو و خانواده محترم را تعریف مینمایم.

دالی تا بعد

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط مریم| لينک ثابت |


همینجوری

سلام

به به خوبین خوشین ؟ چه خبر .

امیدوارم که همتون خوب باشین یه جوری شدم نمیدونم چرا ؟ کم خونیم خیلی وحشتناک شده وقتی هم که اینطوری میشم امیدوارم منظورم رو فهمیده باشین که چجوری میشم. آره کلی کمبود آهن پیدا کرده و بنابراین میشم یکعدد مریم بانوی اخمالو نغنغوو هاپو که میفتم به جون دوتا وروجک خونه یعنی شازده پسره و حاج آقا که دیگه هیچی دیگه بیچاره حبیب که حسابی غلاف میکنه و نمیدونه چیکار کنه تازگیها پی بردم که این قضیه ماهی یکبار بخاطر کمبود آهن و این چیزاست و باید فکر اساسی کنم ولی صدحیف که من اصلا اهل دکتر و دارو نیستم متاسفانه و این خیلی بده . حتما باید یکی پیدا بشه که بزور ببردم دکتر و چون همسری خان بنده بیچاره همیشه سرکاره و دیروقت میاد اینه که این آرزو رو باید به گور ببرم خواهرها.

بگذریم پنجشنبه ساعت دو بعدازظهر حرکت بسمت مشهد با قطار به به خیلی قطار رو دوست دارم ولی نمیدونم چرا همش دلشوره دارم مامانم هم با ماست یعنی با اون خودمونو همراه کردیم میدونین چیه؟ همش فکر میکنم نکنه چون امسال تولد امام رضا (ع) ۸/۸/۸۸ هستش و خیلی هم شلوغ میشه یکدفعه همین عمال انگلیس و آمریکا که میگن همش تو شورشها دست دارن بیان و اونجا خرابکاری کنن و من بیچاره اونجا تلف بشم خیلی میترسم بیشتر هم بخاطر کسری دوست ندارم اون طوریش بشه چیکار کنم دارم از دلشوره میمیرم.

دعا کنید عوضش برمیگردم براتون تعریف میکنما؟ میدونید که منم روده دراز خلاصه دعا دعا اگرهم بتونم از پس آپلود عکس بربیام براتون عکسم میزارم عین عقده ای ها شدم دوست دارم یک عالمه عکس براتون بزارم بابا کمک کنید دیگه نمیدونم چرا نمیتونم اون سایت قبلی که اینکارو میکردم خیلی راحت بود میرفتم بروز میکردم عکسمو دکمه آپلود رو میزدم بعدشم یه لینک بهم میداد کپی میکردم خیلی راحت بود یدونه اونجوری برام پیشنهاد بدین مگه عکس نمیخواین؟ میخوام عکس لباسی که مامانم از سوریه آورده بزارما؟

ببخشید اول صبحی چرت و پرت میگم . فعلا بای و دعا

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388 توسط مریم| لينک ثابت |


دعا کنید.

سلام

خیلی خسته ام صبحها خیلی بسختی از خواب بیدار میشم باید داروهامو سروقت استفاده کنم دیشب اینکارو نکردم از بس خسته بودم از روز جمعه که از خونه مادرشوهره یعنی تولد وحید اومدیم دقیقا تا پامونو گذاشتیم بیرون حبیب مثل هاپوها شده نمیدونم چرا هر شب هم به نوعی غر میزنه و شبو خراب میکنه دیشب کسری از دست غرغرای باباش کلی گریه کرد بچم بعدشم باباش اومد کسری و بغل کرد برد اتاق خواب و مدام بهش میگفت ببخشید بابایی نمیدونم مادره چی بخوردش داده ولی من صبورانه آرومش میکنم. میگم شاید از خستگیه یا اینکه از دستشون ناراحته دلم براش میسوزه.

بگذریم الان چندروزیه تو سازمانمون خیلی شلوغه استخدام دارن وحشتناک تمام فرمهاشونم من تهیه کردم و تا الان یه چهل تایی یه بیست و پنجتایی امروزم پنجاه تا اماده کردیم از کت و کول افتادیم البته ۱۱صفحه فرمه این معاون مالی اداری جدیدمون خیلی به مسائل روانشناسی اعتقاد داره و این یازده صفحه شامل چهارسری فرم یه دو صفحه اطلاعات فردی و شخصی یکسری ریسک پذیری یکسری اعتماد بنفس و یکسری هم .... خلاصه کلی سرکاریم حسابی خیلی خیلی خسته میشم کارهای روزمره ام هم همه عقب افتادن .

پریشب وقتی رفتم خونه شام خواستم عدس پلو درست کنم دیدم پیازمون تموم شده بنابراین نتونستم گوشت چرخکرده کنارش بذارم و بنابراین غذارو با سنبه از گلومون رد کردیم در حین درست کردن غذا بودم که کسری خان فرمودن که مامایی مامایی اییا اییا منم دویدم دیدم بله آقا رفته از طبقه پایین کمدش بین انواع بسته های زیپدار لباساش و جعبه عروسکش ویدئو رو که دیگه عملا کاری باهاش نداریم درآورده از اتاق خواب با دستهای کوچولوش حمل کرده آورده تو پذیرایی بعد تمام فیشهای ماهواره رو که به تلویزیون وصل میشه درآورده زده به ویدئو تکون تکون میخوره میگه مامایی نانای یعنی مامان این دستگاه نانای یعنی آهنگ و رقص پخش میکنه کلی خندیدم و بردم گذاشتم سرجاش جدیدا هم پایه بلندگوی ضبط رو برمیداره بجای اینکه بره روی پایه بلندگو بایسته خود بلندگوی ضبط رو واژگون کرده و روش وامیسته با فیشهای تلویزیون بازی میکنه نمیدونم چرا اینقد به فیشها علاقه داره تا میایم فیلمی چیزی رو با هیجان دنبال کنیم به چهره هامون نگاه میکنه دقیقا سربزنگاه بدو بدو میره فیشهارو میکشه و اتصال ماهواره رو قطع میکنه و مارو میزاره تو خماری بعدشم خودش رو بی تفاوت نشون میده

دیروز یادم افتاد که هم کلم پلو تو فریزر دارم هم نصف عدس پلوی بدون گوشت مونده و هرکدوم باندازه یک وعده غذایی کافیه بهمین خاطر تا رسیدم خونه مامان گفتم مامان کسری رو امروز بردید پارک گفت نه. گفتم پس من کسری رو میبرم بگردونمش گفت برات گوجه و خیار و سیب زمینی و پیازی که گفته بودی تهیه کردیم گفتم باشه برمیگردم میبرم.

بعد با کسری رفتم محله بغلی با پای پیاده برای رفتن به اون محل هم باید از یه بلوار رد بشیم با کسری از کنار پیاده روی بلوار که میرفتیم سایه مون روی دیوار افتاده بود کسری رو با سایه آشنا کردم اونم با سایه خودش حال میکرد و به سایش دست تکون میداد بعد که میدید سایه هم دستش تکون میخوره از خوشحال جیغ میزد گفتم : کسری ببین عکست رو دیوار افتاده اسمش سایه س تکرار کن؟ اونم تکرار میکرد .

بعد از روی پل هوایی رد شدیم خیلی ذوق زده شده بود ماشینایی رو که از زیر پل عبور میکردن با هیجان نگاه میکرد و روی پل میدوید و جیغ میکشید بعد اومدیم پایین رفتیم اونطرف بلوار بعدم رفتیم براش دوتاسیخ جیگر خریدم خورد البته رفت روی یه موتور سیکلت سوار شدید آخه جدیدا خیلی به موتور علاقه نشون میده هرجی موتور میبینه باید سوار بشه مال دوتا پسر جون بود اون طفلکیها هم هیچی نگفتن تا شازده کوچولوی من خوردنش تموم بشه بعد اومدن یه ماچ گنده ازش گرفتن و سوار شدن رفتن ما هم براهمون ادامه دادیم یک کمی دیگه که جلوتر رفتیم به اون پارک موردنظرم رسیدیم با هیجان جیغ زد و گفت مامان پاک پاک گفتم آره دیگه خوب آوردمت پارک بعدشم رفت تو پارک کلی سرسره بازی کرد از این سرسره های سرپوشیده و پیچ پیچی و بعد یه سرسره هم بود که اولش بجای پله صخره نوردی داشت بعد میرفتی بالای تپه و سر میخوردی پایین جالب اینجا بود که بجای جای پاها روی صخره اشکالی از حیوانات مثل لاک پشت و خرس و قوچ بود البته عکس سرشون بعد کسری رو بالاگذاشتم رفت و از اونم سرخورد بعد گفتم مامایی دوست داری ببرمت سوار ماشین گُنگه بکنم؟ گفته آره آره ماشین گُنگه. بعد رفتیم اونطرف خیابون سوار اتوبوس شدیم رفتیم جایی دورتر بعد دوباره پیاده شدیم برگشتیم بسمت خونه و دوباره تو ایستگاه برگشت سوار اتوبوس شدیم اومدیم خونه یه توپ کوچولوی قرمز رنگم که شکل همین شکلکا هستن  خرید اسمشو نمیدونم چیه.

بعدشم رفتیم خونه کلی حال کرد بچم شبش هم مامان اینا اومدن شب نشینی و بعدم خوابیدیم.

راستی یه خواسته دارم اداری دعا کنید حل بشه اگه حل بشه خبرشو بهتون میدم دعا یادتون نره احتمالا برای تولد امام رضا میریم مشهد.

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 توسط مریم| لينک ثابت |


سلام خوبین

هفته خیلی بدی بود خیلی بیحال بودم نمیدونم چرا بعد از ماه رمضون مثل افسرده ها شدم هیچی شادم نمیکنه دیروز یکی از اقوامون فوت شد پسرعموی مامانم بود خدابیامرز.

مامانم دیروز صبح یعنی دوشنبه ۲۰/۷/۸۸ بهم زنگ زد کلی داد و هوار سرم کشید که چرا کفش و دمپائیهای کسری رو نیاوردی کلیدخونتونم با خودت بردی آخه روز یکشنبه اصلا بزار از اول بگم هی میرم عقب .

روز یکشنبه که از سرکار رفتم خونه خیلی دیر رسیدم آخه سرویسمون رو یکی چغلی کرده معاون اداری مالی ازمون گرفته بهمین خاطر من با ماشین راه رفتم و چون بعد از ماه رمضون خیلی ترافیک وحشتناک شده فکرشون بکنید که من ساعت پنج بعدازظهر از سرکار دراومدم و ساعت هفت و نیم رسیدم خونه صبحشم چون با همکارم خانم یزدانی به بوستان پردیس بانوان برای مسابقه دارت رفته بودیم دیگه بعدازظهر آقای واحدی سرپرست واحدمون اجازه ندادکه برم باشگاه گفت بمون کاراتو تموم کن این بود که دیر رفتم و دیر هم رسیدم دیدم مامانم اینا نیستند سرکوچه آقاجونو دیدم گفت با زهرا اینا رفتن بیرون فکر کردم کسری هم نیست رفتم یه دوری زدم و داروخانه دارومو که برای پوستم بود گرفتم (عسل جون آشیانه عشق مشابه ایرونی همون دارویی که برات گفته بودم )خلاصه برگشتم خونه مامان دیدم کسری خونه بوده با الهام مامانم با زهرا رفتن که مامان دندوناشو بکشه آخه یکی دوتا از دندوناش خراب شده بود و بخاطر سنش میخواد مصنوعی بزاره اومدم که کسری رو ببرم دیدم مامان و زهرا اومدن طفلی مامان شیش تا از دندوناشو کشیده بود ما رفتیم خونه حبیب هم زنگ زد که زود میاد خونه . تو راه اومدن از اداره حبیب زنگ زد دید که دیر دارم میرسم گفت برای شام خودتو اذیت نکن حاضری بزار منم رویدادهای هفته رو گذاشتم جلوش دیدم خواهرزادمم برام غذا آورد همون ماستافاهه یادتونه؟ محلیه خیلی دوستش میدارم اونو تکی خوردم برای حبیب و کسری هم قرمه سبزی یک روز قبل رو تو ماکرو فر گرم کردم درضمن شب قبل حبیب گوشی یه آقایی رو تو ماشین پیدا کرده بود و آدرس و تلفن خونه رو بخاطر کم بودن شارژ موبایل آقاهه داده بود که اونم با یه جعبه شیرینی تره خیلی بزرگ حال داد بهمون خلاصه ایمان که اون غذا رو آورد منم کلی از شیرینی رو دادم برد برای مامان اینا ولی چشمتون روز بد نبینه یه دل پیچه و حالت تهوعی گرفتم که نگو شوشو هم که اصلا تحمل نداره مثل هاپوها شده بود همیشه این موقع ها بجای اینکه مهربون بشه هاپو میشه آخه چون خسته میاد دوست داره که من سرحال باشم منم که حتی نمیتونستم پاشم برم دستشوئی گلاب بروتون خلاصه هی غر میزد که چرا بلند نمیشی حتی نمیتونستم جوابشو بدم خیلی حالم بد بود لج کردم رفتم تو اتاق خواب روی تخت خوابیدم دیدم شازده پسرم اومد سراغم هی دستای نازشو کشید رو صورتم گفت مامایی اوف شدی ؟ گفتم آره دیدم دوید رفت از آبسرد کن یخچال برام بیاره دیدم طفلکی گل پسرم باندازه یه بند انگشت ته لیوان برام آب آورده میگه بخور خوردم و بوسیدمش و حال کردم به آقا همسره گفتم بفرما از این یه ذره بچه یاد بگیر خلاصه منی که حتی یکبارم نشده بود که ظرفام بمونه نتونستم ظرفامو بشورم و موند برای صبح ولی صبح قبراق بلند شدم بالا البته وقتی برای مسابقه دارت که رفته بودم دیدم مسابقه دوچرخه سواریم میدن رفتیم یه دورم اونجا زدیم کل دور پارک رو که خیلی طولانی بود یه دور باید میزدیم من چهار دقیقه و بیست ثانیه رفتم و بعد هم یه بلوز و یه شلوار ورزشی بهمون دادن برگشتیم اداره و شبم که اونطوری شده بودم .

دیروزم که طفلی مامان میخواست بره تشییع جنازه که کسری نه کفش داشته نه کلید خونمون این بود که رفته بوده کفش فروشی اونم بسته بوده بعد میاد آژانس بگیره ماشین نداشتن میاد کسری به بغل بدون کفش از رو پل هوایی رد شده اونطرف خیابون که سوار ماشین بشن یکدفعه نزدیک بوده از پشت بچه بغل از پله ها بیفته که یکی دو تا آقا از پشت نگهش میدارن خدا بهشون رحم میکنه نزدیک تهرانسر کسری هی به مامان میگه عزیز اوم و به دهنش اشاره میکنه مامان میگه چیه مامان دهنت که چیزیش نیست دوباره میگه متوجه نمیشه و یکدفعه کسری هم ببخشید گلاب بروتون حالش بهم میخوره روی مامان و کثیف میکنه راننده هم کلی غر میزنه باوجودیکه ماشینش رو مامان تمیز کرده بوده و این میشه که مامان هم عصبانی میشه میگه بیا این ده هزار تومان برو کارواش مرده باز غر میزنه مامان میگه تو دیگه خیلی نفهمی هم کرایه تون رو دادم هم پول کارواش بیچاره ندید بدید و ... زنگ میزنه زهرا با ماشین میاد دنبالشون تو خیابون آب میخرن مامان کمی خودشو مرتب میکنه کسری رو میده به زهرا خودش هم میره خونه پسرعموش که عموی زندائیم هم میشه و قبل از اینکه بره داخل یه اسپری میخره خالی میکنه رو خودش و ... خلاصه داستانی داشته طفلکی .

بعدازظهرم من رفتم دنبال کسری زهرا گفت میخوام برم برای سودابه کادوی تولد بخرم منم باهاش رفتم و برای کسری یه کلبه خریدم یه بلوز خیلی خوشگل هم برای خودم .

راستی خیلی دوست دارم عکس بزارم بعد از او اغتشاشات بعد از انتخابات سایتی که عکس آپلود میکردم خراب شده و حتی عکسای قبلی کسری هم رفته نمیدونم چطور برگردونم آیا برمیگرده یا نه و اگر سایتی سراغ دارید که سریع و راحت میشه عکس آپلود کرد حتما زود زود برام آدرس بدین تا هم عکس پیراهنی که مامان از سوریه فرستاده بزارم هم چندتا عکسی مشتی و باحال از کسری و هم عکس این بلوزم رو . خلاصه تا رسیدم خونه کلبه شو نصب کردم و کسری دیگه از توش بیرون نمیومد بعد هم مامان گفت شام بریم اونجا چون زهرا و معصومه خونشون بودن شام رفتیم اونجا بعد از شام هم همسری اومد اونجا شام خورد و برای دیدن مامان که دندوناشو کشیده بود آبمیوه خریده بود. بعدهم گفت که مامانش برای جمعه دعوتمون کرده بریم تولد وحید برادرشوهر کوچیکه یعنی آقا دوماد در ضمن امروز هم سمیه خانم با مادرشون از اردبیل تشریف فرما میشوند.

بعد امروز صبح تا که رسیدم اداره خانم یزدانی گفت بدو بیا یه خبر خوب گفتم چی گفت بدو بیا تو مسابقه دوچرخه سواری نفر سوم شدی  بدو برو کادوتو بگیر نقدیه رفتم دیدم هی بدک نیست 40هزار تومان جایزه گرفتم .

خلاصه این بود وقایع این چند روز فردا هم که تعطیل هستیم و حال میکنیم.

 پی نوشت : سلام من این پست رو سه شنبه هفته قبل گذاشته بودم اما نمیدونم چرا جاگذاری نشده بوده امروز براتون گذاشتم

راستی چهارشنبه به مراسم ختم و رسوندن صاحب عزاها به خونه هاشون گذشت بعدشم شام رفتم خونه و ماکارونی جاتون خالی گذاشتم کسری کلی حال کرد خاله هام با خواهرم فرشته اینا خونه مامانم اینا بودن و از اینکه مامان به من نگفت شام برم اونجا از دستش دلخور بودم پنجشنبه هم فقط گریه کردم کلی بچم ناراحت شد نمیدونم چرا جون نداشتم کارامو انجام بدم آخه خیلی به تمیزی خونه اهمیت میدم و برام مهمه چون فقط هفته ای یکبار میتونم اینکارو انجام بدم بهمین خاطر همش گریه میکردم تا ساعت دو بعدازظهر نتونستم کاری انجام بدم کسری هم ساعت دو با فرشته رفت خونه مامان اینا تا ساعت هفت شب خوابیدم البته اسمش خواب بود اما مثل جنازه بغل گوشی تلفن خوابیدم چون حتی حال نداشتم از رو تخت بسمت تلفن بیام خیلی حالم بد بود انگار جون از بدنم بیرون اومده بود هفته گذشته مدام سرفه خشک داشتم بعدشم صدام گرفت پنجشنبه که صدام کیپ کیپ بود.

ساعت هفت بلند شدم کمی بهتر شده بودم آشپزخونه و پذیرایی رو گردگیری کردم تا هشت و نیم شب بعدشم رفتم خونه مامان شام بزور کمی شام خوردم کسری هم کلی آتیش میسوزوند هنوزخالم اینا و فرشته اینا اونجا بودن. بعد از شام اومدم خونه مثل جنازه افتادم تا صبح که حبیب دیرتر میرفت سرکار بعد از صبحانه و بقیه گردگیری و جارو برقی و شستن حیاط و ... و البته کل کل کردن با کسری دوتایی ناهار خورده و بعدشم رفتیم حموم دوست داشتم یکساعتی استراحت کنم اما حبیب گفت زود بریم دنبالش که با هم برای برادرش وحید (تولدش) کادو بگیریم منم سریع خودمو کسری و آماده کرده نزدیک چهار بعدازظهر گلوله به سمت حبیب اتوبان خیلی خلوت بود و سریع رسیدیم حبیب نزدیک میدون تجریش به ما ملحق شد تا کسری اذیتم نکنه بعدشم رفتیم برای وحید یه ست ادکلن و اسپری خریدیم کادو کرده رفتیم یه سمبوسه زدیم تورگ بعدشم البته بین پارک ماشین تا دم بازار تجریش برادرشوهرم حمید جلومون نگهداشت تا یه جایی رسوند بعدشم رفتیم تولد جلوی خونواده سمیه تحویلمون گرفتن بعدشم شام بعدشم جشن تولد مادر سمیه برای وحید یه دستبند طلا خریده بود خواهرشوهرم گوشی نلفن مدل قدیمی مادرشوهرم سشوار لیلی جاری بزرگه البته از من کوچیکتره من بزرگم آره اونم یه اسپری خریده بود دیگه اینکه همین آهان یکدفعه دیدم جاری خانم یه کادو داد به خواهرشوهره و گفت تولدت مبارک من میدونستم مریم خواهرشوهره بیست و سوم مهر تولدشه ولی وقتی گفتن وحید جمعه تولدشه فکر کردم تاریخارو اشتباه کردم و مریم روز دیگه ایه تو تولدم از مریم پرسیدم راستی تولد تو کی بود گفت دیروز بوسیدمش و گفتم من پس درست فکر میکردم آخه میدونین چیه؟ من تصمیم داشتم که اون بلوز سفیده رو که از تهرانسر خریده بودم یا به سمیه بدم یا به مریم برای تولدش و هی با خودم میگفتما که ببرمش اشتباه کردم نبردم با خودم وگرنه اونجا حالشونو میگرفتم ولی اکشال نداره جاریه اسپری بهش داد ولی من  کادوم هم خوکشلتره هم گرونتر ولی حیف که بموقع نشد خیلی حرص خوردم به جهنم راستی مادرشوهره هم دو دست استکان انگاره ای داد و جاری عروسه یعنی سمیه هم یه جفت کفش بهش داد ولی معلوم بود از این کفشای آدینه و حراجیه و آنچنان قیمتی هم نداره. منم تا دیشب رسیدیم خونه ساعت یک نصفه شب بود بلوزه رو گذاشتم کنار ظرف غذای فردای حبیب و گفتم صبح میبری میدی دم مغازه شوهر خواهرت که بده به خواهرت تا بدونن که از نصف شب تا صبح کسی نمیتونسته بره مغازه و بنابراین بدونن از قبل براش خریداری شده. بره حالشو ببره.

امروز هم اومدم سرکار دیشب دو نیمه شب خوابیده و صبح هم ساعت شش صبح از خواب بیدار شدم و صبح یه عالمه کار کردم و این شکلیم

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط مریم| لينک ثابت |


دسته گلی که کسری خان به آب دادن

امروز کلی کار داشتم جسته و گریخته مطالبتون رو خوندم زنگ زدم به مامانم گفتم کسری چطوره گفت دیگه باهاش کاری ندارم نمیدونم از دستش چیکار کنم گفتم مگه چیکار کرده گفت دیروز کلی هویج خریده پوست گرفته خرد کرده و شستم امروز هم وسط حیاط اجاق رو آماده کرده سرخشون کردم دیدم تلفن زنگ میزنه با خیال راحت رفتم تلفنو جواب بدم زهرا خاله کسری بود.

دیدم کسری بدو بدو اومده میگه عزیز اییا پور شد پور شد گفتم چی پرشد گفت: پور شد رفتم دیدم چشمتون روز بد نبینه کسری خان شیلنگ آب رو بسته به داخل هویجها اونا هم همینطور سرریز شدن تو حیاط گفتم خوب مامان جمع میکردی میشستی گفت آخه گل پسرت هرچی آت و آشغال و گل و خاک تو باغچه بوده ریخته بود توشون گفتم اگه من جات بودم حتما تنبهش میکردم گفت آخه با تنبیه بچه که هویجام برنمیگردن میخواستم واسه زمستون فریزری کنم.

گفت : فقط تونستم بشینم گریه کنم  حالا پررو خان برگشته گفته عدیز عدیز گگه نکون گگه نکون منو ندنیا؟

 

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 توسط مریم| لينک ثابت |


در مورد کسری و قبولی دایی داود

سلام

هفته پیش مدام توی تهران بارون میبارید همون موقع که مامان اینا رفتن مشهد یعنی دقیقا چهارشنبه قبل از عید فطر همینکه مامان اینا سوار آژانس شدن بارون شروع به باریدن کرد. یه لحظه بارون مثل سیل با آسمون غره شدید بعد یکدفعه انگار که خدا شیرفلکه بارونش رو بسته باشه بعد دوباره سیل میبارید خیلی باحال بود بقول همکارم خانم رمضانی حال و هواش حال و هوای دونفری بود البته برای ما سه نفره خیلی دوست دارم توی بارون که هوا هم سرد نیست قدم بزنم عاشق این کارم.

همین قضیه باعث شد که یک سری به لباسهای زمستونی کسری بزنم پارسال که با یکی از همکاران برای آموزش کلاس حضور و غیاب یعنی همین دستگاههای کارتخوان رفته بودیم توی امیرآباد بغل شرکت دنیای پردازش یه پاساژ نقلی دو طبقه بود که خیلی مغازه های خوبی داشت من یه بلوز ابریشمی توری طرح زمستونی صدفی رنگ خریدم برای خودم برای کسری هم یه کاپشن جلیقه مانند اسپورت خیلی خوشگل خریدم مغازهه تمام اجناسش مارک و خوب بود و مخصوص بچه ها یه کیف فانتزی طرح دامن هم برای دختر مدیرمون یاسمن خانم خریدم آخه از قبل یاسمن همیشه میومد پیش من و با اسم کوچیک منو جلوی همکارا صدا میزد بنابراین فکر نکنید که بخاطر پاچه خواری بوده مدیرمون دوست دائیم هم هست و رابطه خوبی باهم داریم.

خیلی حاشیه رفتم خلاصه این جلیقه هه رو که کسری دید انگار اولین باره می بیندش تو کمدش بود ولی استفاده نکرده بود حال میکرد با خودش هی میپوشید و چون قدش به آینه کنسول نمیرسید میرفت جلوی ویترین و خودشو توی اون نگاه میکرد راستی از وقتی توی این خونه جدیده اومدیم کسری بعد از کمد اسباب بازیهاش فقط سراغ ویترین میره و میره جلوی اون تو آینه ش با خودش حرف میزنه شکلک و ادا اصول درمیاره و هر تغییری رو خودش احساس میکنه میره جلوی اون . پارسال هم از پاساژ ایرانیان که حراج زده بود (قبل از عید) یه کاپشن خیلی خوشگل برای امسالش خریدم خیلی بهش میاد ماه میشه پسرم یه کلاه زمستونی خیلی قشنگ هم دائی داودش از کیش براش آورده بود اونم خیلی دوست داره خلاصه کلاهها و شالگردن و کت و .... شلوارای جینش رو همه رو میپوشید میرفت جلوی ویترین چون دیگه یواش یواش داره عمر شلوارکاش بسر میاد و پاییز دیگه نمیتونه اونارو بپوشه سه شنبه گذشته هم رفتم یه النگوی طلا برای خودم خریدم آخه سر این خونه ای که قراره سازمان بهمون بده و کلی بدهکارشیم تمام خورده طلاها و سکه هامو فروختم فقط سرویس جواهر عروسیم برام مونده که قبل از عید سه میلیون باز میخواستن که برادرم نذاشت سرویسم رو بفروشم و خودش کمکم کرد دستش درد نکنه آره میگفتم سه شنبه گذشته که رفتم دستبند بخرم پولم کم اومد یه النگوی طرح کویت خریدم خیلی زرد رنگه روشم براقه بدک نیست (از ستارخان) بعد هم از یه لباس بچه فروشی هم دو دست لباس پاییزی برای کسری خریدم یکیش سورمه ایه روش عکس پوئه یکیشم طوسیه که روش طرح اسکاچ داره برنگ آبی فیروزه ای خیلی بهش میومدن چون بور و سفیده همه چی به گلم میاد ولی نمیدونم چرا همش چشم میخوره همش میخوره زمین و زخم و زیلی میشه تا یکی میگه چه نازه و .... یا از جایی میفته یا سرش جایی میخوره بهرحال اتفاقی میافته اینه که سپردمش به خدا که خودش حفظش کنه .

وقتی داشتم مطلب جدید رونالی جونو میخوندم و کلاه زمستونی اهورا کوچولورو یاد این قضیه افتادمو این پست رو نوشتم.

در ضمن کسری تمام اشیاء رو میشناسه شنبه این هفته هم نرفتم سرکار آخه بعد از اینکه جمعه با مامانم او الهام و زهرا و فرشته اینا رفتیم شهروند و فروشگاه جدید هایپر استار  خیلی دیر رسیدم خونه پنجشنبه هم که همش کار خونه کرده بودم این بود که اصلا آخر هفته استراحت نکرده بودم کسری هم همش سرفه میکرد و بعد از سرفه هم حالت تهوع بهش دست میداد این بود که اونو بهونه کردم زنگ زدم که کسری حال نداره نرفتم سرکار بعد بعدازظهرش با مامانم رفتیم تجریش امامزاده صالح بعد هم مغازه حبیب رفتم طفلی خیلی سرش شلوغ بود مامانم اولین بار بود که میرفت مغازه حبیب خیلی دلش براش سوخت چون حتی وقت سرخاروندنم نداشت اونم با این زنای تهرون یک بند چونه میزدن و ایراد بنی اسرائیلی میگرفتن مثلا یه خانمی اومد شیرداغ کن بخره یه چیز عجیب میگفت میگفت آقا این شیرداغ کن چرا در نداره بحق چیزای نشنیده آخه مگه شیرداغ کن در داره بعد هم طفلی حبیب رفت برامون آبمیوه خرید کسری داشت در حین چونه زدن و فک زدن یه خانمی آبمیوه شو میخورد و طبق عادت بد جدیدش وقتی نوشیدنی میخوره دیگه دلش نمیخواد اونو میبره داخل سینک ظرفشویی خالی میکنه این بود که اونجا سینکی وجود نداشت رفت دم در مغازه اونو ریخت بیرون خانمه هم کنار در مغازه بود با وجودیکه کسری آبمیوه رو روی اون نریخت (بچم خیلی مودبه) و کنارش رو زمین ریخت خانمه جیغ زد و سر کسری غر زد گفتم خانم لطفا نگران نشین اگه دقت کنید اصلا سمت شما نریخت و به شما هم نپاشید چرا اینطوری میکنید مامانم در جواب من گفت آخه طفلی بچمم از چونه زدنای شما خسته شده بود خواست اعتراضشو اینطوری بیان کنه خانم. نمیدونین که چقد حال کردم .

خلاصه بعدشم رفتیم دم مغازه برادرشوهرم و شوهر خواهرشوهرم و .. بعد هم حبیب رو هم با خودمون همراه کردیم و اومدیم خونه آره میخواستم اینو بگم ببخشید خیلی روده درازم آخه میخوام همه چیزو بگم و چیزی از یادم نره رفتیم داخل پاساژ مامانم برای دوتا از دخترخاله هام دو تا پیراهن خرید چون یکیشون پرستو جون که دانشگاه قبول شده اون یکی هم هدی جون که فارغ التحصیل شده بعد جلوی یکی از مغازه ها یه آقایی داشت سیستم کولر مغازه شو باز میکرد از این کولرهای بزرگ آبی که روی پشت بوما هست ؟ کسری تا دید دوید رفت گفت مامان کوله له ؟ گفتم آره یعنی هرچیزی رو که فکرشو بکنین میشناسه و اسمشو میگه حیف یادم نمیمونه بعضی وقتا چیزایی میگه که شاخ درمیارم اسم اشیایی یا اسم یه حالتی رو که حتی خیلی سخته فقط با یک بار شنیدن بعد از یه مدت طولانی تا بهش برمیخوره فراموش نکرده با اولین برخورد نام میبره وروجکیه برای خودش.

دوشنبه عروسی پسر همسایه مامانم اینا هممون یعنی همون صاحبخونه قبلیمون دعوت داشتیم یعنی دیشب روز یکشنبه هم بعد از سرکار مامانم و کسری و داود رفتن ساوه

اگه گفتین برای چی؟؟؟؟؟ برای ثبت نام برادرم داود تو دانشگاه سراسری ساوه رشته الکترونیک لیسانس قبول شده آخه سالی که من دانشگاه قبول شدم اونم فوق دیپلم الکترونیک قبول شد تو دانشگاه شهرمجلسی اصفهان بعد از اتمامش هم رفت سربازی و بعدشم بلافاصله مشغول کارشد این بود که سخت میتونست قبول شده اما دیگه امسال در کنار کارش کلاس کنکور هم رفت تا بالاخره کاردانی به کارشناسی دانشگاه سراسری قبول شد.

پریشب خیلی برام سخت گذشت که کسری رفت ساوه ولی مثل اینکه خیلی بهش خوش گذشته بود وقتی رفتم خونه بهش گفتم مامانی امشب با عزیز و دائی داود میری ساوه با ماشین دایی داود. تا داداشم زنگ زد باهاش صحبت کنه بهش گفت سلام دائی داود با ماسین دابود بیریم دابه داداشم گفت دابه یعنی چی گفتم میگه ساوه داداشم اونطرف خط غش غش میخندید .

مامانم چون پسرش یکی یدونس خیلی روش حساسه کسری هم از هرکی بدش بیاد میگه اهه اولین بار وقتی مادر شوهرم ناراحتش کرد گفت مامان جون اَهه . و چون مامانم به پسرش داود خیلی حساسه تا میخواد صدای مامانم رو دربیاره میگه ماسین دابود اَهه با کشش هم تلفظ میکنه اینطوری میگه اَههُِه مامانم هم برمیگرده میگه مامان جونت اهه باباجون رحیمت اهه خلاصه این وسط هی بهم میپرن و در آخر کسری کوتاه میاد و میگه دابود اوبه مامان جون اهه.

خلاصه بچم از الان داره بی ادب میشه باید جلوشو بگیرم دیشبم درست جلوی تالار عروسی تا چشم اینو اون بهش افتاد و ازش تعریف کردن از پله ها افتاد ولی نه اینکه بیاد پایین فقط دوتاپاش رو پله های بالایی بودن و صورتش رو پله پایینی.

خلاصه این بود گزارش این یکی دو هفته ببخشید زیادی طولانی شد

 

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 توسط مریم| لينک ثابت |


تولد وبلاگ - عید فطر

سلام به دوستای گلم

یکسال شد که من با وبلاگ کسری مزاحمتون هستم و مجبورید مطالب من و جوجوطلائی رو بخونین

و اینکه حلالم کنید که من تو این یکسال از ابتدا ناراحتیها و گرفتاریهای زندگیم رو فقط براتون گذاشتم و شماروهم اذیت کردم در اصل میشه گفت ابتدا و انتهای مطالب وبلاگ یکسال با ناراحتیهام بود.

اما امیدوارم به لطف خدا و دعای شما دوستان عزیز از این به بعد خبرای خوب و خوش و سرشار از خوشبختیم رو براتون به ارمغان بیارم.

اولیش اینکه مامانم اینا رفته بودن مشهد دیروز اومدن و من و کسری رفتیم استقبالشون و آوردیمشون خواهرم زهرا هم ناهار درست کرده بود باقالی پلو با گوشت (جاتون خالی) و خستگی مامان اینا دراومد

از همه مهمتر اینکه برکات خداوند هنوز پاییز نیومده شروع شده و حسابی برای فصل جدید شهر رو با بارون الهی خونه تکانی داد.

و دیگه اینکه دیروز عید فطر و پایان ماه رمضان بود که امیدوارم برای هممون پر از خیر و برکت بوده باشه.

عید فطر همگیتون مبارک .

شنبه بخاطر نبودن مامان اینا مجبور شدم کسری رو بزارم خونه خواهرم زهرا اونم که عاشق امیررضا کلی حال کرده بود بطوریکه وقتی بعدازظهر رفتم دنبالش میگفت نمیام . روز پنجشنبه گذشته هم من و خواهرم زهرا با ماشین زهرا ماشین شارژی کسری رو بردیم نمایندگی تنگستان چون از اول خریدنش زمانیکه با پدالش میروند فرمونش لاستیکهای جلوشو حرکت نمیداد و طفلی گلم مجبور بود که فقط با کنترل ازش استفاده کنه و من هم وقت نداشتم هم اینکه ماشینش به هیچ عنوان داخل پی کی جا نمیشد باربندهم نداشتم این بود که بالاخره از خاله زهراش خواهش کردم و اون با ماشینش زحمت کشید ماشین رو بردیم .

موقع برگشتن هم ماشینش حسابی داغ کرد چون هوا خیلی گرم بود و موقع ظهر بود و ترافیک سنگین درضمن کولر هم گرفته بود این بود که حواسش به دمای موتور نشد و داغ کرد یه آقایی بنده خدا کمک کرد و تا نزدیک خونه اومد اما باز داغ کرد این بود که به مکانیکمون زنگ زدیم گفت باید باطریساز ببینه منم زنگ زدم به باطریساز ماشینم بنده خدا سریع خودشو رسوند هواگیری کرد و رفتیم خونه تا اومدم ماشین کسری رو بزارم خونه و یک بسته سبزی قرمه بدم به زهرا (گفت سبزی قورمه ام تموم شده) در عرض چند ثانیه کسری پرید تو کوچه منم همه چیزو پرت کردم دبدو دنبالش چنان جیغی زدم که فکر کنم رعد و برقهای روزهای اخیر به گرد پاشم نرسن و دویدم تو کوچه به صدای جیغ من زهرا زد رو ترمز و دقیقا کسری پشت ماشین زهرا بود و فاصله شون حتی میلی متر هم نبود فکر کنید من چه حالی داشتم ولی یدونه زدم پشتش و کلی سرش جیغ و ویغ کردم ولی با اینجال مقصر خودم هستم باید شیش دونگ حواسم پیشش باشه بچه طفلی که عقلش نمیرسه خلاصه خدارو شکر میکنم که اتفاقی نیفتاد . امیدوارم خدا حافظ و نگهدار همه بچه ها خصوصا بچه های مادران سهل انگاری چون من باشه.

دیگه اینکه بازم عید فطر رو به شما تبریک میگم امیدوارم همیشه سلامت و تندرست باشید.

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 توسط مریم| لينک ثابت |



Designed By :HAMRAZ