تبليغاتX
... کوچولوی مامایی و بابایی









رویدادهای اخیر

سلام دوستای خوب و نازنینم.

امیدوارم که حال همگیتون خوب باشه. اگه یادتون باشه براتون نوشته بودم که چقدرحجم و  استرس کاریم زیاده این مساله بقدری زیاد بود که دستم و گردن و کمرم مشکل پیدا کرد. طوریکه الانم هنوز دارم مچ بند آتل دار استفاده میکنم و حدود ده جلسه هم فیزیوتراپی رفتم ولی همچنان بهم اجحاف میشد که دیگه درخواست دادم که جامو عوض کنن و خوشبختانه موافقت شد ولی در اصل ناراحت شدن چون ده سال تو کارگزینی بودم و کارشون رو حسابی تو دستام داشتم. بگذریم یه دو ماهی هم مامور شدم به امورمالی و از شنبه تو قسمت دیگه ای که ستادی نیست مشغولم که نزدیک خونه س و اگه قبلا یکساعت و نیم تو راه بودم الان یک ربع بیشتر تو راه نیستم و باتوجه به اینکه تو محدوده طرح نیست هرروز میتونم با ماشین خودم برم سرکار و ساعاتی رو که تو راه بودم بعنوان اضافه کار هستم و از همه مهمتر اینکه فعلا که گوش شیطون کر اصلا استرس ندارم کارش هم خیلی کمه.

اما مساله ای که نگرانم میکنه اینه که مدیرمون داره عوض میشه و گفتن کسی که میخواد بیاد جاش خیلی بدجنسه حالا خدا بدادم برسه مثل اینکه مارا با آرامش کاری نیست. بنابراین میخوام که برام دعا کنین .

همیشه مطالبتون رو میخوندم ولی واقعا فرصت نوشتن نداشتم و حسابی دلم براتون تنگ شده.

از همین جا به دوست خوب و نازنیم مریم جون مامان آرین و مریم جون مامان کیارش تبریک میگم و خیلی خیلی خوشحالم.

مساله دیگه ای که نگرانم میکنه اینه که خیلی دارم به بارداری مجدد فکر میکنم و واقعا فکرمو مشغول کرده و خوشحال میشم کمکم کنین تا تصمیم صحیح رو بگیرم.

ا. اول اینکه سنم داره میره بالا یعنی ۳۸سالمه و اگه میخوام باید همین امسال و سال دیگه باردارشم

۲. دوم اینکه کسری رو هم مامان نگهمیداره و فعلا هم مستاجر هستیم بنابراین نمیدونم چیکارکنم.و مامانم گفته که برای دومی اصلا و بهیچ عنوان روش حساب نکنم.و خیلی برام سخته که دومی رو بزارم مهد و ببرم و بیارم و الانم که دیگه از سال دیگه کسری میره پیش دبستانی و نمیتونمم سرکار نرم بهرحال هنوز زندگیمون نیاز داره که منم سرکار برم.

خواهر بزرگم میگه اگه الان اینکارو نکنی فردای روز که شرایطت مساعد شد دیگه نمیتونی بچه دار شی و اونوقته که حسرت میخوری حالا میگین مریم چیکار کنه؟ .... و این شده یه معضل جدید برام که واقعا هم مهمه و سرنوشت ساز خوب فردا کسری که بزرگ شد احساس تنهایی میکنه و من درسته نمیتونم درکش کنم ولی حداقل به این مساله میتونم فکر کنم.

خواهشا کمکم کنین.

پی نوشت :

همین الان که اینلا پست رو نوشتم رفتم سراغ دوستام که دیدم خیلی از قافله عقب افتادم و اون پست مریم جون (نی لاجون) رو خوندم که وعده روز بیست و نهم بهمن رو گذاشته بود و خیلی خیلی ناراحت شدم که نتونستم شرکت کنم ولی این دعا رو براش مینویسم که :

 

<<<آرزوی من خوشبختی و سلامتی همه عزیزانیه که تو دیار غربت هستن و درسته که بابای مهربونو دوست داشتنیشون نیست یا دستشون از مامان گلشون کوتاهه ولی بقول خودش همیشه باید دست خدارو کنارشون احساس کنن و میتونه هرروز توی دلش با بابا و مامانش صحبت کنه و خدا رو یاد کنه که خدا بالاترین کس ماست.>>>

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390 توسط مریم| لينک ثابت |



Designed By :HAMRAZ